زبان حافظه جامعه است و تصویر حافظه هر جامعه
در زبان آن منعکس است و مثل قالبی سات که تجربه و افکار و ذهنیات جوامع را می وتان
در آن ریخت و از نسلی به نسل دیگر منتقل کرد. هرچند جامع ههمگن باشد تفاوتهایی در افراد
آن هست. شغل و مکان سکونت و میزان تحصیلات و اصل و نسب و وابستگیقومی و سابقه فرهنگی
و مذهب افراد جامعه باعث ایجاد گروه هایی می شود که آنها را گروه ها یا طبقه های اجتماعی
می نامند. این گروه ها یا طبقات دارای هنجار هایی که همه اعضاء آن گروه آن را پذیرفته
اند و متعهد به رعایتشان هستند.
زبان مخفی و دلایل ابداع و سابقه آن:
نخستیم مدارکی که از این گونه زبان بدست آمده
است مربوط به سارقان و راهزنان بوده است. این جماعت که خلاف قانون رفتار می کرده اند
نیاز به وسیله ای برای ارتباط داشته اند تا اسرارشان پوشیده بماند.
ویژگی های زبان مخفی:
به گفته ویکتور هوگو زبان مخفی رختکنی است
که هر گاه زبان بخواهد کار بدی انجام دهد در انجا لباس مبدل می پوشد. زبان مخفی در
اصل یک زبان مستقل نیست و یکی از شکل ها و گونه های هر زبان معیار است. زبان مخفی عمدتا
در حوزه واژگان و تا حدی اصطلاحات و عبارتهای فعلی ابداع و زایده هر زبان می شود.
یکی دیگر از ویژگی های زبان مخفی داشتن مترادفهای
فراوان است.
سعی من بر این است که در چند پست در این وبلاگ
"فرهنگ لغات زبان مخفی" را که توسط دکترمهدی سمائی گردآوری و تهیه شده است
را به ترتیب حروغ الفبا برای علاقمندان قرار دهم.
لازم به یادآوری است که تمامی لغات در این کتاب در این وبلاگ درج نخواهد شد و
علاقمندان برای رعایت .حقوق مولف می توانند این کتاب را خریداری کنند
به تدریج و به ترتیب حروف پستهای بعدی
درج می گردد

الف:
آبخوف / فرج
(راج)
آبگوشت به بالا / سطح
بالا/داری سطح بالا حرف می زنی.
آجان / مامور
موتور سوار: کوچه پر آجان بود
آخر کاری بودن: در آن کار سرآمد بودن. در آن کار استاد بودن
آدم چوله: / کسی که عادت به بی اعتبار کردن دیگران دارد:
مواظب باش خرابت نکنه از اون آدم چوله های
نامرده
آرد /
ذکر
آمار /
1- اطلاعات و اخبار: آمار همه پسرای فامیل دستشه 2- نشانی و اطلاعات: امار همه
شیرینی فروشی های تهران رو داره
آمار دادن /
با سخن یا رفتار یا ایما و اشاره رضایت خود را برای دوست شدن با جنس مخالف نشان
دادن: از حرف زدن و کاراش معلومه داره آمار میده
آمار گرفتن /
1- کسب اطلاع کردن: همه چی رو در موردش می دونم. خودم دیروز آمارش رو گرفتم 2-
مراقب بودن: آمارش رو بگیر کجا ها رفت و آمد می کنه
آمار کسی لاشی شدن
/ به حال و روز بدی افتاده: رضا انقدر سیگار کشیده آمارش لاشی شده.
آموزشی /
فیلم غیراخلاقی: آموزشی دیگه تو بازار نیست
آنتن / جاسوس،
خبر چین: پسره آنتنه مواظبش باش
آنتن دادن /
با سخن یا رفتار یا ایما و اشاره رضایت خود را برای دوست شدن با جنس مخالف نشان
دادن: از قیافش معلوم بود داره آنتن میده
رو آنتن بودن / شاداب
و سرحال بودن و به همین علت زیاد حرف زدن: امشب رو آنتنه دو ساعته داره حرف می زنه
آنگول /
شخص غیر عادی و غیر متعارف و عوضی: یارو آنگوله – آنگوله اومد
آویزون /
شخص مزاحم و سمج – موی دماغ: یارو آویزونه مواظب باش گیرش نیفتی
اب داستن /
{از ابنه ای} مفعول بودن: یارو اب داره
ابوالحسن /
1- مردی شبیه روستاییان با آداب و رسوم و شیوه سخنت گفتن آنان: یارو خیلی
ابوالحسنه 2- هالو – کودن: ابوالحسنه داشت حرف می زد
ابولی /
ذکر – آرد
اپل عقب افتاده /
اتومبیل ماتیز: یه اپل عقب افتاده اونجاس
اتو زدن /
اتومبیل های عبوری را مجانی برای رفتن به مقصد متوقف کردن: پول نداشتم تا اینجا
اتو زدم
اتو مرسی /
سفر مجانی با اتو زدن
اس کردن /
از دست کسی به بهانه ای رها شدن و او را بلاتکلیف گذاشتن: اسش کن بریم سینما
اسب /
گیج: یارو اسبه داره میاد
یه گله اسب /
مزاحم، سمج: یارو یه گله اسبه – گیر
اسکول /
{صورت کامل اس} شخص غیر عادی و غیر
متعارف: یارو خیلی اوسکوله
اف جی اس {سرواژه
فول جواد سیستم} مردی شبیه روستاییان با
همان آداب و شیوه سخن گفتن: یارو خیلی اف جی اسه - اف جی اس اومد
اقدس /
زنی شبیه به روستاییان با همان شیوه سخن گفتن: دختره خیلی اقدسه – اقدسه داره می
آد
امام عمل /
معتاد کهنه کار: انقد کشیده دیگه اما عمله
ایستگاه گرفتن /
1- باعث از بین رفتن شور و شادی شدن: بذار فیلممو ببینم ایسگانگیر 2- اذیت کردن:
می خوای برم ایسگاشو بگیرم؟
ب:
باد کردن /
آبستن کردن: یارو رو باد کرده
بتول /
زنی شبیه به روستاییان با همان شیوه و آداب سخن گفتن: دختره خیلی بتوله – بتول داره
کتاب می خونه
بچه /
دوست دختر: پس شنیدم بچه دار شدی
بدن خوردن کسی خوب بودن
/متناسب آغوش بودن: بدن خورش خیلی عالیه
برست /
سینه – پستان: پسرا که برست ندارن
برنامه /
زن بدنام: برنامه رد شد مامورا گرفتنش
بوبز / سینه
– پستان: مردا بوبز ندارن
بوبولی /
لفظی برای خطاب: هی بوبولی کجا بودی
بوق /
1- شخص یا شیئی که ظاهر ان سخت متفاوت
باشد: پیرهنت خیلی بوقه – طرف خیلی قیافه بوقی داره 2- گیج: طرف حسابی بوقه 3-
سینه – پستان: بوقش خیلی بزرگه
بوق بند /
سینه بند – سوتین: اینجا بوق بند میفروشن
بیل بیل /
معنی رمزی هر چیزی: اون بیل بیل رو بده من
پ:
پت /
صفت کسی که بینی بزرگ دارد – دماغ گنده: پسره چه پتیه – برو پیش پت بشین
پژو حسرتی – پژو کارمندی
/ پیکان آردی: یارو یه پژو حسرتی خریده
پنیر / حشیش:
یارو پنیر کشیده
پیست اسکی /
صفت کسی که دماغ دراز دارد: پسره پیست اسکیه
پیل /
تلفظ لری پول: پقدر پیل داری
ت:
تایی /
از تای فارسی به معنی مثل و مانند – دوست دختر: رضا داره با دوست دخترش می آد
تریپ /
معنی رمزی هر چیزی: امشب اومدی تریپرو با خودت بیار
تریپ خفن /
نامساعد: امشب اینجا تریپ خفنه بهتره نیای
تصادفی /
دختری که رابطه داشته: به درد ازدواج نمی خوره تصادفیه
تفلون /
کسی که هیچ جذابیتی ندارد: اصلا نمیتونم تحملش کنم خیلی تفلونه
تیپ خسته /
کسانی که لباسهای گشاد و رها و رنگهای غیر شاد نظیر خاکستری و خاکی می پوشند: پسره
تیپ خسته اس
تی تی /
مامور مخفی: یه تی تی رد شد - اون یکی تی
تیه
تیر /
1- با سابقه: از اون معتادای تیره 2- ماهر: از اون راننده های تیره
شنود اشباح - قسمت اول
جزئیات انفجار هفتم تیر
مصاحبه با علیرضا نادعلی از اعضای حزب جمهوری اسلامی 1/4/79
س: یک کلیتی از جو آن زمان داخل حزب جمهوری و ایام قبل از
انفجار و روحیات محمد رضا کلاهی بفرمایید که وارد مباحث جزیی تر هم بشویم.
نادعلی: آن موقع یعنی سالهای اول پیروزی انقلاب، حزب یک
جایی بود که ورود افراد مختلف به آن آزاد بود. یعنی همه کسانی که دوست داشتند که
ارتباطی داشته باشند و خدمتی بکنند. شهید بهشتی بود آقای خامنه ای بود شهید باهنر
بود آقای هاشمی و خب جوانهایی مثل من دوست داشتیم برای خدمت با اسلام با این عزیزا
ن همراه باشیم. حزب هم واقعا دربش به روی همه باز بود. خود من هم رفتم توی مسجدی
فرمی پر کردم و عضو شدم. البته شهید مالکی بود که مرا تشویق به این کار کرد.
س: کدام شهید مالکی؟
نادعلی: شهید جواد مالکی که با برادرش حبیب ا... مالکی که
فرماندار ایرانشهر بود در همان انفجار شهید شدند. جواد از مبارزین قبل از انقلاب
بود. می خواهم عرض بکنم که حضور کلاهی خیلی حالا سخت هم نبود. چون حزب خیلی گزینشی
عمل نمی کرد. خیلی ها با استعدادی که از خودشان نشان می دادند وارد می شدند و رشد
هم می کردند. جلسات سخنرانی بود. پرسش و پاسخ بود. کلاسهای آموزشی بود. شهید جواد
مالکی که مسئول تشکیل حزب بود، یک سری تقسیم کار می کرد. بنده و آقای دکتر واعظ
مهدوی و شهید جواد سرافراز و شهید ترابی و شهید محمد خوش زبان و آقای مهندس هراتی
و دیگرانی که اسمشان یادم نیست، کارهای اجرایی می کردیم. ازجمله اون موقع حزب یک
خبرنامه هایی منتشر می کرد که باید مطالبش منتشر می شد تایپ و تکثیرمی شد. بین
مجموعه ما این کلاهی خبیث هم اون موقع یک
موتور هوندای 125 داشت و سریع ورجه وورجه می کرد. از این طرف به آن طرف، توی
پیگیریها. که اون وقت ما ماشاا... بهش می گفتیم که دمش گرم چقدر پر کار و با
انرژیه ... یعنی دائما تو چشم بود. بعنوان یک عنصر خدمتکار و پرکار.
س: چند ساله بود؟
نادعلی: دانشجوی سال دوم برق بود. دانشگاه امیرکبیر، که
اونموقع من یادمه دانشگاه ها بخاطر انقلاب فرهنگی تعطیل بود. حالا دقیق نمی دونم
ولی بین 22 یا 23ساله بود. ولی فعال بود. یعنی اگر حادثه اتفاق نمی افتاد با نوع
کاری که می کرد، خیلی زود به نظر من می رفت توی شورای اجرایی حزب و حتی مقام های
بالاتر پیدا می کرد.
س: اینکه یک عده مطرح می کنند به شهید بهشتی نزدیک بود
چطور؟
نادعلی: با شهید بهشتی نه، خیلی نمی شد گفت، چون به اون
معنی هر کسی با شید بهشتی سلام علیک می کرد. ایشان یک اخلاقی داشت که با همه خیلی
گرم می گرفت. یادم هست یک بچه کوچک هم که سلام می کرد ایشان طوری برخورد می کرد که
انگار پسر خودشه، ایشان با همه بچه های حزب خوب گرم می گرفت و حال و احوال می کرد.
س: شما چقدر از نزدیک کلاهی رو می شناختید؟
نادعلی: من با ا ودر حزب آشنا شده بودم. قبلش را نه. ولی در
حزب روحبه بچه ها با هم صمیمی بود. دائما هم با همین برادرهایی که اسم آوردم یا
خیلی های دیگری که شهید شدندیا مجروح، یا الان مشغول خدمت هشتند برخورد داشتیم.
یعنی جو صمیمی بود. کلاهی البته در بین ما ها خیل یدنبال این بود که کار های جدی
مسئولین حزب، مثلا همین جلسات و جزوه ها و خبرنامه ها را حضور داشته باشدو توی چشم
بیاید. ولی در مجموع جو شوخی و خنده بازارمان هم به راه بود.البته من به دلیل قد
کوتاهم توی جلسات نمی نشستم . اگر کسی سوالی داشت م نبین این مدعوین نشسته، راه می
رفتم. برگه سوالات را می گرفتم و به سخنران و مسئول جلسه می دادم. دکتر بهشتی هم
به همین شکل مطلب یا یادداشتی را که می خواستند به کسی بدهند به من می دادند. به
شهید مالکی گفته بودند که نادعلی همین پیگیری های جلسات را انجام بدهد. چون نظم
جلسه را بهم نمی زند.فکر کنم سه جلسه مانده به انفجار ، آقای بهشتی داشت صحبت می
کرد. من کتری چایی دستم بود که داشتم برای افراد حاضر چایی می ریختم. گرماگرم صحبت
آقای بهشتی، آقای زواره ای که مسئول ثبت اسناد بود، ایشان کتری را گرفتند که چایی
بریزد ، من هم خیال کردم کتری را گرفته او ه مخیال کرد که کتری هنوز دست هم هست.
یک دفعه از دست هردوتایمان که به امید آن یکی کتری را رها کردیم، کتری ول شد و به
زمین خورد و شترق خورد زمین و سروصدا شد و جلسه بهم ریخت. بعد از جلسه شهید مالکی
به من گفت که آقای بهشتی گفته آنهایی که نظم جلسه را بهم ریختند، سه جلسه حق شرکت
ندارند، حالا گویا شوخی هم گفته بودند ولی مالکی جدی به من گفت. به خاطر همین من
هم سه جلسه جدی گرفتم و تنبیهی نرفتم.جلسه انفجار سومین جلسه ای بود که من حضور
نداشتم. درجلسه سوم با اینکه آقای مالکی زنگ زد که حتما فردا باش در جلسه و کار هم
انصافا داشت. بنی صدر اینها برکنار و فراری شده بودند و اوج اون تنشها بود. ما هر
هفته تحلیل درون گروهی چاپ می کردیم که یادم هست بیشتر آن تحلیل ها را هم مهندس
موسوی می نوشت. فکر کنم تحلیلی بود به قلم ایشان فکر می کنم با نام «بنی صدر عامل
دو بحران» ما هم این را در تیراژ دوهزار نسخه چاپ کردیم که به اعضای حزب برسانیم.
قرار بود این تحلیل را در این جلسه هم توزیع کنیم. من خودم آن رو نسخه اصلی تحلیل
را بردم برای تکثیر پیش شهید ابراهیمیان. خدا رحمتش کند، در درگیری با منافقین
شهید شد. او هم سریع کپی گرفت.آن وقت پشت مجلس، بغل انجمن معلمان، ما این کار های
اجرایی را انجام می دادیم. تند و تند جزوه را مرتب می کردیمو منگنه می زدیم و من
در یک کارتن خالی کاغذ سفید، کاغذ ها را گذاشتم. کلاهی گفت من تحلیل های جلسه را
می برم. گفتم نه من خودم می برم. اصرار کرد که نخیر امروز خودم می برم. کارتن را
برداشت و رفت. البته من بعدا به این نتیجه رسیدم که چون این کار ما روتین بود،
احتمالا یکی از بمبها را قبلا توی یک کارتنی مثل این کارتن جاسازی کردند او هم چند
تا از این تحلیل ها را رو گذاشت و به راحتی داخل جلسه برد.شاید هم بمب حاضر بود و
آن را داخل همان کارتن روی میز جلسه گذاشت. بعدا شنیدم در میز منشی جلسه گذاشته
بود که آن جلسه انفجار، شهید رحمان استکی بود، نماینده کردکوی- بقایای جنازه ایشان
دوروز بعد پیدا شد. حدود سی چهل متر آن طرف تر.بچه ها می گفتن که کلاهی چند جلسه
قبل در مورد ستونها و پایه های محل حزب سوال کرده بود. بمب طوری عمل کرد که سقف
یکسره آمد پایین. سقف هم بتونی بود.عده زیادی هم بر اثر خفگی زیر آوار شهید شدند. خیلی
سخت بود آن شب. نیروی های آتش نشانی و امداد سریع شکافتند و هوا رساندند. ولی خیلی
ها شهید شدند. بچه ها می گفتند بمبها یک نور زرد عجیبی داشت و اینها را پرت کرده
بود. مثلا شهید ترابی بر اثر اینکه پرت شده بود و سرش محکم به دیوار خورده بود سرش
شکافته شده بود یا آقای مهدی فاضلی بود که درست در مقابل درب خروجی بود که انفاجار
می شود و او پرت می شود بیرون. به نظر من کلاهی کار شاقی نکرد. نامردی کرد، هنر
نبود. ظاهرا دومین بمب در کیفش بود. یعنی بمب اول که روی میز جلوی سخنران بود و
کیفش در عقب سالن. باز الان که جمع بندی می کنم می بینم اگر من توی آن جلسه بودم،
حالا روی عادت کارم توی جلسه حتما می پرسیدم کیف برای کیه و اگر می فهمیدم برای
کلاهیه رو حساب نو بودن کیف و اینکه شوخی با هم داشتیم یک لگدی به کیف می زدم یا
بازش می کردم و او چون پیش بینی این کار را می کرد هی می خواست اون روز من را رد
کنه که البته موفق هم شد.من که قصد رفتن توی جلسه را نداشتم. خسته هم بودم. ساعت
5/7 شب بود که این آقای طالبی که مداح است یه موتور هوندا 125 از این استارتی ها
داشت و می رفت بیرون. کلاهی مرا بلند کرد و گفت خسته شدی این را تا جایی برسان خدا
خیرت بدهد پیاده نره! به خانه که رسیدم هنوز لباسم را در نیاوره بودم که صدای
انفجار را شنیدم. بدوبدو برگشتم حزب، زمانی که رسیدم نیروی های امدادی تازه داشتند
می رسیدند که سریع رفتم داخل و نیروهای ویژه رسیدند و ما در حزب ماندیم و آن شب
تلخ به صبح رسید.
س: به نظر شما بمبها آماتوری و دست ساز بود؟
نادعلی: فکر نمی کنم چون خیلی پیشرفته بود. من توی جنگ خیلی
جدید تر و عمیق تر توی دوره های آموزشی تخریب اینها را پیگیری می کردم.
س: خروج کلاهی قبل از انفجار چطور بود؟
نادعلی: آن شب تا دور و بر هفت و نیم من بودم. بعد رفتم. ولی بعدا از آقای فاضلی پرسیدم که می گفت درب کشوی میز را نگاه کرده که قفل بود. وسط جلسه پذیرایی هم می کردیم، چون تابستان گرم هم بود، بستنی، فالوده، شربت، بالاخره با یک چیز خنک پذیرایی هم می کردیممعمولا دونفره می رفتیم می خریدیم. آن جلسه کلاهی به بچه ها می گوید که من می روم بستنی بخرم. یکی از بچه ها خواست با او برود، گفت نه خودم می روم. همین اقای خلیلی، ان شب مسئول شیفت نگهبانی دم درب حزب بود. ایشان می گفت چند بار موتورش خاموش کرد که ما توجهمان جلب شد. چون همیشه با یک بار موتور روشن می شد. فکر می کنم هول کرده بود نمی توانست درست ؤوع به حرکت کند . ترس و خوف شدیدی داشت ولی خلاصه محل را قبل از انفجار ترک کرد.

روزنامه دیلی تلگراف 29/6/1981
آیت ا... محمد بهشتی قدرتمند ترین رهبر ایران بعد از امام
خمینی در میان عده کثیری بود که طبق گزارش، اواخر شب گذشته هنگامی که یک بمب عظیم
دفتر مرکز حزب حاکم جمهوری اسلامی را در تهران منفجر ساخت کشته شد.
هفته نامه تایم 20/7/1981
در میان اغتشاشات ایران، نیرویی که بیشتر از همه واهمه
انگیز شده اند، یک گروه چریکی شهر نشین اسلامی مقاوم، مهاجم وزیرک به نام مجاهدین خلق می باشد. هفته گذشته دولت
یکی از چریکها به نام محمد رضا کلاهی 23 ساله دانشجوی رشت هعلوم را متهم کرد که دو
بمب را که در روز 28 ژوئن در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی منفجرگردید را کار
گذاشته و بهد از انفجار ناپدید گردیده است. ایران ادعا نمود که تلفات 74 نفر می
باشد ولی مجله تایم از منابع نزدیک به روحانیون حاکم دریافته است که تا 150 نفر
کشته شده اند.
کتاب عبور از بحران هاشمی رفسنجانی یکشنبه 14 تیر 1360
اول صبح آقای محسن رضایی به منزل ما آمد و گزارشی از وضع
مبارزه با گروهک ها داد. معلوم شد که عاملانفجار دفتر حزب جمهوری، منافق فراری
محمد رضا کلاهی از نیروهای سازمان مجاهدین خلق است.
روزنامه ساینس مانیتور امریکا 9/7/1981 نوشته بیل بیکر
در حال حاضر خط رسمی سیاسی ایران، مجاهدین خلق را به عنوان
عوامل انفجار قلمداد می کند. مقامات انقلابی دستور بازداشت رضا کلاهی 23 سالهرا
صادر کرده اند. به گفته آنها او با مجاهدین ارتباط داشته و در میان کارگزاران حزب
نفوذ کرده بود. هنوز پاره ای بدگمانیها و ابهامات در اطراف مسئله انفجار وجود
دارد. آیا توطئه انفجار 28 زوئن را یکی از گروه های درون حزب که خواهان سلطه یابی
بر کلیت تشکیلات است، طرح ریزی کرده است؟ از جمله مثادیق این بدگمانیها آقای
رفسنجانی، محمد علی رجایی و بهزاد نبوی هستند که لحظاتی قبل از انفجار محل دفتر
مرکزی حزب جمهوری اسلامی را ترک کرده اند. یکی دیگر از منابع اطلاعاتی می گفتتنها
دقایقی پیش از انفجارنبوی به اطرافیان خود در کنفرانس گفته است که احساس می کند
حالش خوب نیست. رفسنجانی و رجایی هم به او می گویند اگر قصد دارد برود آنها نیز در
معیت وی خارج خواهند شد و انفجار بلافاصله پس از خروج آنها صورت گرفته است.
روزنامه جمهوری اسلامی سخنان بهزاد نبوی
منابع غربی سعی دارند گروه های وابسته به خود را که در داخل
فعالیت می کنند مبرا کنند. مثلا در روزنامه کیهان چندی پیش اشتباها خبری چاپ شده
بود که نبوی و رجایی و هاشمی قبل از انفجار جلسه را ترک کرده اند و روزنامه های
خارجی به نحوی از این خبر سوء استفاده کرده اند و سعی در ایجاد جنگ قدرت در داخل
کشور را داشتند که نشان دهند توطئه در داخل بوده است.
کتاب عبور از بحران هاشمی رفسنجانی پنج شنبه 11 تیر 1360
عصر به جلسه فاتحه حزب جمهوری اسلامی، برای شهدای انفجار
بمب در دفتر مرکزی حزب رفتم. گفته شد که تعداد شهدا دو سه نفر بیشتر از هفتاد و دو
نفراست. ولی قرار شد بخاطر اعتبار و ارزش عدد هفتاد و دو و شباهت آن با شهدای
کربلا و جا افتادن آن عوض نشود.
ایلومیناتی (قسمت اول)
از وقتی انسان از طبیعت جدا شد، از زمانی که به
اصطلاح دینی از بهشت بیرون افتاد، با نگرانی فراق، با درد روحی و با احساس فاصله
روبرو شده است. پیوسته در پی آن رفته است که به حال وحدت اولیه، و آرامش خاطر
برگردد.
متاسفانه این سیر تکاملی در معرض سو استفاده سودجویان
قرار گرفت و ابتدای فرن نوزدهم، ابتدا آرام آرام و بعد با سرعت عجیبی خصوصیات روحی
و اخلاقی افراد تغییر یافت. و ضعف اخلاقی به اندازه ای شدت یافت که به ارزش های
دینی و مذهبی افراد ضربه سختی وارد آورد و آن ها را متزلزل ساخت.
کلیسا با چنگ و دندان به جنگ علم رفت. اما این
مبارزه ای بی امان بود. اکنون کلیسا قادر نبود چون گذشته با شمشیر به جنگ دشمنان
برود، زیرا این خصم تازه شکلی کاملا منطقی داشت و موهباتی را در اختیار انسان می
نهاد که کلیسا از دادنشان عاجز بود.
هر بار که کلیسا صدای اعتراضش را بلند کرد، از هر سو یزر ضربات شدید انتقاد قرار گرفت. کلیسا را نادان، جاهل، عقب مانده و دچار بیماری سوءظن خواندند. دشمن تازه معجزات فراوانی داشت. انسان را از گرسنگی، درد و بیمارینجات می بخشد، اما در عوض، با استفاده از هر یک از ابداعات تازه اش میلیون ها انسان را به خاک و خون می کشید.
***
روشن ضمیران. عنوانی که در اروپا توسط اهل تصوف در زمان های مختلف به کار برده شده، در گروهی که ادعا می کردند که روشنگری های دینی و معنوی مسیح را به طور انحصاری دریافت کرده اند و در مقام استادی در نگرش مستقیم به حقیقت ایزدی دست یافته اند. در جدید ترین مفهوم این عنوان به یک جامعه سری و نسبتا مذهبی و ظاهرا نسبتا سیاسی با دیدگاه جمهوری خواهانه که در اواخر قرن 18 توسط آدام وایزهاپت (پروفسور قانون کلیسایی) در آلمان بوجود آمد و بر دیگر کشور ها تاثیر گذاشت و با شعبه فراماسون ها مرتبط شدند. افسانه های ماندگاری در مورد سازماندهی حوادث جهان توسط این گروه وجود دارد. ایلومیناتی در اسپانیا اعتقادات عرفانی نیز دارند. طی قرن 16 بوسیله دادگاه کلیسایی، یک موسسه قضایی که هرگونه عملکرد فرقه ای را مجازات و محکوم می کر، سرکوب شدند. ایلومیناتی همچنین طی قرن 17 در پیکاردی و دیگر نقاط فرانسه رشد یافتند و تا آخر قرن 18 بصورت حرکت های انفرادی ادامه پیدا کرد.
از زمان پیدایش تاریخ، همواره فاصله زیادی بین علم و
مذهب وجود داشته است. کلیسا دانشمنان را بخاطر برملا ساختن حقایق علمی به قتل می
رساند. در سالهای 1500، گروهی از مردمان رم، تصمیم به مقاومت دربرابر کلیسا
گرفتند.گروهی از بهترین فیزیکدانها، ریاضیدانها و ستاره شناسان در محافلی پنهانی
دورهم جمع شدند تا نگرانی هایشان را در باره تعلیمات نادرست کلیسا در میان
بگذارند. ترسشان از آن بود که انحصار طلبی کلیسا در زمینه واقعیات، هر نوع روشن
بینی علمی را در سراسر جهان نابود سازد. آن ها نخست گروه عقیدتی دانشمندان را
تشکیل دادند و خود را روشنگران نامیدند. ((ایلومیناتی ها))
کلیسا آنها را راحت نگذاشت و فقط با محافظه کاری و
جلسات پنهانی بود که این گروه دوام آوردند. خبر تشکیل این گروه زیرزمینی در سراسر
دنیا پیچید و در سراسر اروپا عضو پذیرفتند. اعضای این سازمان در کمال احتیاط و
پنهان کاری بطور منظم در رم ملاقات می کردند و خود را کلیسای روشن ضمیران ( church
of illumination )خواندند. بسیاری ار اعضای این سازمان قصد
داشتند با ظلم و ستم کلیسا وارد جنگ شوند، اما مهمترین عضو سازمان با انها مخالفت
کرد. (گالیله) کلیسا این مرد را دستگیر و محبوس کرد. جرم او اعلام خورشید بعنوان
مرکز منظومه شمسی بود و نه اعلام زمین. گالیله عضو ایلومیناتی بود، اگر چه او یک
کاتولیک سرسپرده هم بود. او سعی کرد واکنشهای کلیسا را نسبت به علم ملایم تر سازد.
او گفت که علم به هیچ وجه خدا را نفی نمی کند، و تقویت هم می کند. او گفت که مذهب
و علم نتنها دشمنان یکدیگر نیستند، بلکه یاران هم هستند. دو زبان مختلف که قصه
واحدی را بیان می کنند. ولی وحدت علم و مذهب چیزی نبود که کلیسا آن را قبول کند.
این وحدت حقانیت کلیسا را بعنوان تنها منبع شناسایی خدا زیر سوال می برد. پس کلیسا گالیله را مرتد و در
تمام عمر در خانه اش زندانی اش کرد. دستگیری گالیله باعث هرج و مرج میان دانشمندان
شد. آن آشفتگی ها باعث شد که دچار اشتباه شده و کلیسا به هویت چهار نفر از اعضا پی
ببرد و آنها را دستگیر و محاکمه کند و زنده زنده با علامت صلیب روی سینه هایشان داغ زدند. و بعد آنها را به قتل رساندند. جسد
های داغ خورده آنها را در خیابانهای رم رها کردند، تا برای کسانی که قصد پیوستن به
ایلومیناتی را دارد درس عبرت شود. با نزدیکتر شدن کلیسا باقی اعضا از ایتالیا فرار
کردند. ایلومیناتی فعالیتش را بورت کاملا زیرزمینی ازسر گرفتند و با سایر گروه
هایی که از ظلم و ستم کلیسا گریخته بودند یکی شدند. صوفی ها، کیمیاگران، مسلمان
ها، یهودی ها. درطول سالها سازمان ایلومیناتی شروع به جذب اعضای تازه کرد. سازمان
جدیدی شکل گرفت. یک ایلومیناتی ضد مسیح. آنها بسیار قدرتمند شدند و شعارهای
اسرارآمیزی برگزیدند. کاملا مخفیانه عمل میکردند و عهد کردند که روزی وقتی قدرت
لازم را پیدا کردند قیام کرده و از کلیسا انتقام بگیرند. قدرت آنها به حدی رسید که
کلیسا آنها را جزو خطرناک ترین نیروی ضد مسیح روی زمین به حساب می آورد و واتیکان،
ایلومیناتی را به عنوان شیطان (Satan) تقبیح می کرد.
این یک اصطلاح اسلامی به معنای دشمن خداست. کلیسا این اصطلاح اسلامی را انتخاب کرد
به خاطر اینکه این زبان را کثیف میداند.
این علامت از قدرتمند ترین و
قدیمی ترین فرقه شیطانی دنیاست. این یک علامت فرقه شیطانی است اما نه با ضابطه های
امروزی. امروزه اکثریت افراد، فرقه های شیطانی را بصورت ستایش کنندگان شیطان تلقی
می کنند. در حالی که از نظر تاریخی، این ها آدم های تحصیل کرده ای بودند که در
مقابل کلیسا ایستادند. شایعاتی که در مورد جادوی سیاه، قربانی کردن حیوان، و ستاره
پنج پر گفته می شد توسط کلیسا رواج یافته تا مخالفان خود را بدنام کند.بنابر این
سازمان های شیطانی امروزی متولد شدند.
ایلومیناتی های بازمانده پس از فرار از رم به سراسر
اروپا مسافرت کردند تا جای امنی برای گردهمایی پیدا کنند. اجتماع قدیمی و مخفی
دیگری آن ها را به میان خود راه داد. برادران سنگ تراش باواریایی که خود را
فراماسون نامیده بودند. پس از آنکه در سالهای 1700 پناهندگان را در میان خود
پذیرفتند، ناخواسته به صورت جبهه ای برای ایلومیناتی در آمدند. ایلومیناتی روز به
روز قوی تر شد و جایگاه محکم تری کسب کرد. آنها پنهانی سازمان برادری علمی شان را
در عمق ماسون ها از نو بنا نهادند. سپس از ارتباط جهانی ماسون ها استفاده کردند تا
نفوذشان را در دنیا پراکنده سازند. ایلومیناتی ها اعتقاد داشتند، دروغ های کلیسا
جای واقعیتهای علمی را اشغال می کند و مانع از پیشرفت دانش جهانی می شود و بشر
محکوم به نادانی و جهل و اسیر جنگهای مذهبی بی منطق می گردد.
مرد از
زن كه به شدت احساس زيبايي ميكرد، پرسيد:
ببخشيد، شما "شارون استون"
نيستين؟

زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آنكه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر ميكردم. چون... زن حرفش را بريد،
ولي همه ميگن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه ميكنن. به خاطر اينكه "شارون استون"،
زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما
نبايد "شارون استون" باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بيشرف! مگه خودت خواهر و
مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچكدوم فكر نميكنن كه شبيه "شارون استون"
هستن.
زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر ميكردين كه شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از
اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننهتو از اشتباه درآر.
مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به
خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.
مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دستبردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح
ميدادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.
ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! (و به كت و شلوار مرتب مرد
اشاره كرد).
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله ميگرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، ميگي و
بعد هم مثل گاو سرتو مياندازي پايين ميري؟
يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد ميدويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود ميكشيد،
گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.
-----------------------------------------------------------------
در
كلانتري پيش از آنكه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين
آقا شاكيام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمياش را مرتب ميكرد، چرخاند و گفت:
درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه "شارون استون" نيستين. اگه
اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.
افسر نگهبان هاجوواج به زن نگاه ميكرد.
زن، روسرياش را عقبتر برد، آنقدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش
را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟
مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار ميكنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي ميكنم. چطور ميتونم نسبت به مسائل
اطراف خودم بيتفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر ميكرد، سوفيا لورنه.
آنقدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز
اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.
افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگههاي
بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانمها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهي وقتها هم روزي دو بار.
البته فقط خانمها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضيها فكر ميكنن
"مارلون براندو" هستن، بعضيها فكر ميكنن "آرنولد" هستن.
تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشهها نيست.
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريملهاي زير چشمش را پاك
كرد و در حالي كه آينه را در كيفش ميگذاشت، گفت: يه مزاحم حرفهاي! خوب شد كه به
دام افتادي.
افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگيناپذير
بروبچهها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون ميدونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.
افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفهاي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام
افتاده باشم. هرجا كه تذكري دادهام، تاوانشم پرداختهام، كلانتريش هم رفتم. به
هيچكس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.
و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و
گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چايها را روي ميز بگذارد، زن
هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.
افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه.
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي
همين هم بنويسين كفايت ميكنه.
مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.
افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا ميپرسي؟
مرد گفت: ميخواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بياطلاعم،
اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟
و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زدهام كه شبيه "شارون
استون" نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگهاي به شما كردهام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.
مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بيشرف، كثافت، گاو و حرفهاي ديگه كه حالا بعد من
در شكايتم مطرح ميكنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، ميفرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم ميده.
مرد پرسيد: در مورد اينكه ايشون به "شارون استون" شباهت داره يا نداره
قضاوت ميكنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت ميكنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا ميمونين
تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.
مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت ميكنم، ميبينم در قضاوتم اشتباه كردهام.
شما خيلي هم بيشباهت به "شارون استون" نيستين.
زن گفت: واقعا ميگين؟!
مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم "شارون
استون" رو آوردم؟!
زن گفت: خيليها بهم ميگن. آرزو دارم يه بار با "شارون استون" روبهرو
بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف ميكنه.
زن به افسر نگهبان گفت: من ميخوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر
و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.
افسر نگهبان گفت: نميشه. قانون وظيفه خودشو انجام ميده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرفنظر كنم.؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي ميشه؟
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.
افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش ميكنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه
كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج ميزنه، ميشه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره ميكرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: ميخواستم بپرسم شما "شرلوك هلمز" نيستين؟
