تبليغاتX
NETWALKER
وبلاگی در مورد علایق شخصی، تکنولوژی، طنز، شاید همه چی
امروزه بعلت شرایط پیچیده اجتماعی و فرهنگی مردم، و باورپذیری آنها از سخنان و گفته هایی که در بین دیگر افراد جامعه شایع می شود، عده ای سودجو و فرصت طلب با اهداف و انگیزه های مختلفی اقدام به ساخت عناوین دروغی و پوچ برای خود کرده و با استفاده از اطرافیانشان اقدام به مطرح کردن خود می نمایند. و از این راه معروف شده و مریدان برای خود جمع می کنند. از این دست افراد سودجو می توان به اشخاصی مانند ارد بزرگ اشاره کرد.
درصورتی که از طریق جستجو در اینترنت ارد بزرگ را سرچ کنید با فردی آشنا می شوید که با نوشتن مطالبی سخیف و تئوری هایی بی پایه اقدام به انتشار مطالبی با عناوینی مانند:
اینجا اینجا اینجا - سخنان حکیمانه ارد بزرگ یا (جملات قصار: ارد بزرگ) و تا آنجا پیش رفت که سایت آفتاب هم اقدام به انتشار مطلبی از او نمود و بعضی از افراد بی اطلاع از هویت این افراد هم اقدام به انتشار نا آگاهانه این سخنان در بین سخنان بزرگانی همچون نیچه، فردوسی، گوته، تولستوی، دکارت، بالزاک و .... می کنند و باعث پیشبرد اهداف این قبیل افراد می گردند. لازم به ذکر است آقای شرکا، متولد مشهد و کارشناس کاریکاتور می باشد و مدتی در سازمان ... مشغول به فعالیت بود و بنا به دلایلی کار خود را از دست داد و پس از آن به صورت تدریجی در مدت 2 سال تا کنون روند تبدیل شدن به ارد بزرگ را طی می کند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:48  توسط Mohsen  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
معما:
یک چوپانی بود که یک طویله ای پر از گوسفند داشت. گوسفند هاش از رنگهای مختلف بودن. سبز، قرمز، سفید، آبی، نارنجی، بنفش، سیاه، یشمی، خاکستری، ارغوانی، و.. از هر رنگی که فکر بکنید گوسفند داشت. یه روز صبح که رفت در طویله ش رو باز کرد دید که گوسفند قرمزش نیست؟ حالا سوال: گوسفند قرمزه کجاست؟


یک اتفاق تاسف بار:
یه شب من و دوستم بهزاد سوار ماشینش شدیم و رفتیم که یه دوری یزنیم و یه شامی بخوریم. بعد جند ساعت گشتن و علافی رفتیم به سمت پیست کارتینگ آزادی، وقتی رسیدیم رفتیم بلیت کارتینگ رو خریدیم ولی یه دوساعتی طول می کشید تا نوبتمون بشه و تو این مدت خودمون رو با 8ball سرگرم کردیم. این دوساعتم مثل برق رفت و نوبت ما رسید. بعد از 7 دقیقه کارت سواری، یواش یواش راه افتادیم که بریم یه جایی و شام بخوریم. تو مسیر برگشت کلی چک و چونه زدیم که کجا شام بخوریم، آخرشم تصمیم بر این شد که بریم پیتزا رم تو سعادت آباد. اونجا یکم شلوغ بود و جای پارک پیدا نمیشد! داشتیم یواش یواش حرکت می کردیم که یهو دیدم یه ماشینی داره از تو پارک خارج میشه، سریع از ماشین پیاده شدم و رفتیم تا - کسی نیاد تو پارک. تا بهزاد دور بزنه و ماشین رو بیاره. خلاصه یکم اونجا معطل شدیم و بعدش دوتایی رفتیم تو.
بعد سفارش دادن نشسته بودیم و صحبت می کردیم که یهو یه دختر پسره اومدن و نشستن میز کناری ما به من سلام کرد و گفت سلام محسن جان، چطوری، خوبی و کلی حال و احوال؟ منم که اصلا قیافه اینا یادم نمی اومد، برای اینکه ضایع نشه، چیزی نگفتم، ولی یه لعنت به این حافظه فرستادم. خلاصه غذا ها رسید و اونا غذاشون و خوردن و با ما خداحافظی کردن و رفتن، ما هم چند دقیقه بعد بلند شدیم که حساب کنیم و بریم. رفتم صندوق و گفتم قربان حساب ما چقدر میشه؟! مسئول صندوق هم بعد از تعارف گفت: میشه 36500!!!! من که داشتم شاخ در می آوردم گفتم چطور؟ گفت 4 تا پیتزا و 3 تا سیب زمینی و 2 تا نوشابه و 2 تا باواریا با 1 سالاد!!! من گفتم ولی ما فقط 2 تا پیتزا و یه سیب زمینی و 1 سالاد با دوتا نوشابه سفارش داده بودیم! گفت اون خانم و آقایی که با شما اومدن و کنار میز شما نشستن موقع رفتن گفتن که با شما هستن! گفتم ببخشید کی گفته با ما بودن؟ گفت همون پسره گفت. درضمن با شما هم احوال پرسی کردن و وقتی هم داشتن مینشستن گفتن که ما با همیم. مگه یادتون رفت؟! منم با خودم گفتم ای دل غافل. ولی بازم زیر بار نرفتم. خلاصه بهزاد هم اومد و کلی جرو بحث ولی به جایی نرسید! دیگه داشت کار به جاهای باریک میرسید و کم کم کارگراش هم اومدن وسط و داشت دعوا می شد که بهزاد گفت به اعصاب خوردی و دردسرهای بعدش نمی ارزه. پولش رو حساب کرد و اومدیم بیرون.
ماشین رو یکم دورتر پارک کرده بودیم. داشتیم میرفتیم به سمت ماشین که دیدیم سر کوچه پایینی همون دختر پسره منتظر ماشینن! سریع رفتیم به سمتشون. پسره تا از دور دید ما داریم میایم سریع از دختره جدا شد و اومد به سمتمون! تا اومدم چیزی بگم سریع گفت خواهش می کنم یه لحظه چیزی نگید!! گفتم بگو. گفت من دزد نیستم بخدا. اصلن هم قصد نداشتم این کار رو بکنم ولی مجبور شدم. گفتیم یعنی چی مجبور شدی مرد حسابی!! گفت: این نامزدمه، اومده بودیم بیرون یکم خرید و بگردیم که گفت یکم گشنشه، سوال کردم بریم اینجا پیتزا بخوریم؟ منم هم پول خیلی کمی همرام بود، هم از طرفی نمی خواستم پیش اون ضایع بشم، داشتم خدا خدا می کردم که چیکار کنم، یهو شما رو دیدم. گفتم از کجا اسم من رو فهمیدی؟ گفت: وقتی ایشون (بهزاد) داشت ماشین رو پارک میکرد، اسمت رو صدا کرد. اونجا فهمید. بعدشم تصمیم گرفتم که اینکار رو بکنم. خلاصه کلی ادابازی در می آورد. من گفتم فکر این رو نکردی که شاید ما هم پول نداشته باشیم؟ فکر نکردی اونجا چه بلایی سر ما میاد؟ اونجا نزدیک بود دعوامون بشه احمق! گفت: بخدا شرمندم. جبران می کنم. گفتم اینکه حتما! گفت شما این کیف من رو پیش خودتون نگه دارید، همینجا صبر کنید من خونمون نزدیکه، تا 10 دقیقه دیگه با ماشین بابام میام و پول شما رو هم می دم. ما هم برای اینکه طرف رو ادب کنیم تصمیم گرفتیم که این کار رو بکنیم. خلاصه یه چمدان بزرگ که همراهشون بود رو گذاشتن پیش ما و سریع یه ماشین دربست گرفتن و رفتن! ما هم چمدان رو بردیم کنار ماشین و منتظر موندیم. یه 10 -15 دقیقه ای گذشت ولی ازشون خبری نشد. کم کم داشت حوصلمون سر می رفت که یهو یه ماشین نیروی انتظامی سریع پیچید جلوی ما و 3 نفر از این ویژه ها ریختن پایین و دورمون رو گرفتن. یه سرگردی هم همراشون بود که اومد پایین و گفت تو این چمدون چی دارین؟ بهزاد گفت این برای ما نیست. امانت اینجا پیش ماست! سرگرده گفت؟ اِ! راست میگی؟ یعنی شما نمی دونی توش چیه ها؟ حالا معلوم میشه. رفت طرف چمدون و شروع کرد درش رو باز کردن. وقتی آدم رو شانس نباشه همینطوری پشت هم بد میاره. چشمتون روز بد نبینه. درش رو باز کرد اگه گفتین توش چی بود؟
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:44  توسط Mohsen  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin